#اس_ام_اس_پارت_112


خم شد و دم گوشم گفت: مواظب خودت و حرف زدنت باش خانوم کوچولو!

اخمام رفت تو هم! الان تهدید کرد؟ شروین رفت! بی خیال! به من چه؟ یعنی در واقع به منه ولی چی کار میتونه بکنه مثلا؟

با ژینا کمی رقصیدم و بعد اون هم با کیانا و بعدش با ساغر و بعد ساغر با شنیا و دست آخر هم با روژینا و موژان!

خودمو انداختم رو مبل! پو و و و و و و و و ف! با شال گردن طوری صورتی چروکم خودمو باد دادم!

من: چه قدر رقصیدیم!

تینا خنده ی بانمکی کرد و گفت: وقتی اینقدر زیادیم...!

و شونه اشو بالا انداخت!

2 ساعتی از اومدنمون گذشته بود! ساعت 7 بود! قرار بود تا 10 , 11 اینجا باشیم! بلند شدم برم دستمو بشورم رفتم سمت دستشویی تو انتهای راهرویی که به سالن ختم میشد , بعد این که از دستشویی اومدم بیرون چشمم خورد به راه پله ای که ختم میشد به اتاقا! دستم رو دستگیره ی در دستشویی ثابت موند و خیره شدم به راه پله! یعنی میتونستم؟ ... امکان داره؟ ... نکنه تاریک باشه! ... نه هنوز کامل شب نشده که خیلی نیاز به چراغ باشه! جلوی پله ها یه نگهبان وایستاده بود! یکی از خدمتکارا بود! از راهرو بیرون اومدم و رفتم سمت سالن و کناز آذین نشستم!

به حالت خبری گفتم: آذین!

آذین برگشت سمتم و چشماشو ریز کرد و مشکوک نگام کرد و گفت: باز چی کار کردی؟

من: اِ آذین!

آذین: خوب دروغ میگم؟

به حالت قهر سرمو برگردوندم! چیزی برای گفتن نداشتم چون راست میگفت!

آذین: خوب حالا چی کارم داشتی؟

به کله جریان قهر و اینا یادم رفت و برگشتم سمتش و دستامو کوبیدم به هم!

آذین که از حرکت دستم شوکه شده بود با صدای دستم پرید هوا!

آذین: هوی چته باز؟

به یه چشم غره اکتفا کردم و گفتم: آذین پایه ی عملیات مخفیانه هستی؟

چشماش برقی زد! میدونستم عاشق کارای پلیسی و هیجان انگیزه!

آذین: اون که آره! حالا چی کار؟

من: میخوام دفتر شعرمو از تو اتاق شروین بردارم! آذین چشماش گرد شد و گفت: ها؟ اتـ...ا...اق شروین؟

من: پَ نَ ...

romangram.com | @romangram_com