#اس_ام_اس_پارت_107
من: آخر این قهوه رو به زور به خوردم دادید!
هانیه ریز خندید و گفت: این پریا عین خودته تا کاری که میخواد رو نکنه دست بر نمیداره!
خنده ی ریزی کردم! به جز اون اتفاق در کل روز خوبی بود! شروین رو دعوا نکردن ولی همه باهاش سر و سنگین بودن! لبته به جز سامیار و مهراد که صمیمی ترین دوستاشن! کلا فکر کنم مدل دعوا کردنشون این طوری بود!
دخترا(12 نفر خودمون) همش حواسشون به من بود! ساغر و ژِینا که نشسته بودن کنارم و از پیشم جُم نمیخوردن! بقیه هم هر 10 ثانیه یه بار میگفتن: خوبی؟ بهتری؟ بریم دکتر؟ می تونی بلندشی؟
دیگه خُل شدم بودم از دستشون تا این که داد زدم: بسه! به خدا من حالم خوبه خوبه!
شروین هم کلا نگام نمیکرد! انگار شرمنده بود! بایدم باشی! تو دلم قند آب میکردن چون حدس زده بودم شروین به خاطر این کارش شنبه که کلاس داریم حتما دفترمو پس میده!
******
الان دقیقا یک هفته از ماجرای برف بازی میگذره ولی خبری از دفتر نشد! شنبه که برگشتم دانشگاه هَمَش زیر چشمی می پاییدمش و منتظر بودم ولی اون که اصلا به من نگاهم نمیکرد , خودشو میزد به اون راه! آخرش رفتم جلو و گفتم: نمی خوای دفترمو بدی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: مگه دفتر شما پیش منه؟
برزخی شدم! حرف زدن با این کاری به سَر نمیبره! با کفشای کتونی م یه لگد زدم به پای چپش و رفتم که باعث شد پاشو بگیره بالا و مالشش بده! آخیش! تا تو باشی نگی دفترتو پس نمیدم! یه هفته ای میشد که با دوست ناشناس حرف نزده بودم یعنی از جمعه ی قبلی تا امروز که چهارشنبه ست! گوشیمو درآوردم! رفتم سمت بچه ها و کنار موژان نشستم!
موژان متوجه م شد و گفت: چه طوری گاو؟
با دستم زدم تو سرش!
موژان: آخ آخ چرا میزنی!
من: خودت میدونی چرا میزنم!
موژان پوفی کرد و گفت: باز این تَبِش رفت بالا!
خنده ی ریزی کردم!
یه اس ام اس برای دوست ناشناس فرستادم: سلام چه طوری؟ خبری اَزَت نیست!
سریع جوابمو داد: هی خوبم! درگیر بودم , نتونستم جوابتو بدم! حالا چه طوری دیوونه؟
من: هی آقا القاب خودتو به من نسبت نده!
اون: (شکلک خنده ) من چی کار کنم که القاب تو شبیه القاب منه؟
چشمام گرد شد! پر رو در این حد؟
من: الان میخندی؟
romangram.com | @romangram_com