#اس_ام_اس_پارت_106
پوف! من از قهوه متنفرم! البته جز خودمون 12نفر که بقیه نمیدونن!
یهو یاد دفترم افتادم باز! نگاهی به شروین انداختم! داشت با فربد حرف میزد! سعی کردم عصبانیتم رو بفرستم اون عقبای ذهنم و تا حدودی موفق شدم!
پریا متعجب داشت نگام میکرد بعد چند ثانیه گفت: اِ چرا؟ تو که قهوه دوست داری نه؟
چشمام گرد شد! این دیگه چه دروغی بود؟
من: نه من از قهوه خوشم نمیاد!
هانیه که شاهد حرفامون بود گفت: پس بیا اینور!
من: چرا؟
هانیه: تو بیا!
رفتم سمتش!
یه لیوان داد دستم! این دیگه چیه؟ توی لیوانو نگاه کردم! شکلات داغ؟ من عاشق شکلات داغم!
نگاهی به هانیه کردم و چشمکی حوالم کرد و من در جوابش چشمکی حوالش کردم!
لیوانو سر کشیدم هر چند داغ بود ولی چسبید!
شروع کردیم به برف بازی! وسطای برف بازی بودیم که شروین یه گلوله ی برفی بزرگ و سفت پرت کرد سمت من و من هم ندونسته اون لحظه سرمو برگردوندم سمتش و گلوله درست خورد تو صورتم! خیلی درد داشت! همونجا نشستم رو زمین!
خون رو احساس کردم که از بینی م پایین اومد! تو چشمام آب جمع شده بود از درد! ولی من..نه...من گریه نمیکردم! سال هاست گریه با من غریبه ست!
ملیسا منو که دید جیغ زد و دوید سمتم!
ملیسا: چی شدی آتنا؟
هانیه و دخترا دویدن سمتم! پریا صورتم رو بلند کرد و گفت: خیلی بد خورده تو صورتش! تموم صورتش سرخ شده البته هوای سرد هم شدتش رو بیشتر کرده! از بینیش خون میاد , یه دستمال کاغذی بدید بهم!
باد سرد میخورد به صورتم و سوزشش رو بیشتر میکرد! پریا دکتر بود و با دستمال خون بینی م رو بند آورد!
ملیسا داد زد: کی زد بهش؟
صدای هامین اومد که گفت: شروین!
اِ ی فضول! الان همشون دعواش میکنن! درسته که به نفع من تموم شد ولی ... نمیدونم چرا ... دوست نداشتم سر شروین داد بزنن و سرزنشش کنن ... شاید ... شاید چون همیشه با اون لجبازی میکردم و همیشه اون یه جورایی برنده و قدرتمند تر از من بود! چشمامو بستم تا شاهد چیزی نباشم ...!
پریا یه لیوان قهوه به زور به خوردم داد!
romangram.com | @romangram_com