#اس_ام_اس_پارت_105
یه آنیتا هم گفته بودم! نمیخواستم بدون آنیتا برم! 5ماهی میشد که رفته بود فرانسه! اونجا یکی دیگه از شعبه های شرکت آروین و بابا بود و آنیتا معاون اصلی شرکت خودمون تو تهران بود ولی رئیس اصلی شعبه ی فرانسه آنیتا بود و سهام زیادی داشت!
سوار ماشین شدم! خوابم میومد به شدت! آقا من غلط کردم گفتم میام!
آنیتا دست برد سمت ضبط ماشین که روشنش کنه ول جلوش رو گرفتم!
من: صداش نمیزاره بخوابم!
خنده ی ریزی کرد و گفت: بخواب خوابالو!
زبونمو براش درآوردم و چشمامو بستم! جونم خواب!
با دوست ناشناس کم و بیش حرف میزدیم البته بیشتر اوقات وقتی که دانشگاه بودیم! از درس میگفتیم از اطرافیانمون! از شیطناتمون یا وقتی از دست کسی حرص میشدیم! دوست ناشناس رو با این که تا حالا ندیده بودم ولی از ته دل به عنوان برادر دوسش داشتم!
دوستای خیلی خوبی بودیم...ولی من ... همیشه دنبال یه جفت چشم آبی ام ولی دریغ از یه جفت...چرا یه جفت هست ولی خیلی به من ربط نداره مگه واسه دعوا و کل کل! چشمامو بستم و تا وقتی که برسیم خوابیدم!
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم! نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد رو به داخل ریه هام فرستادم!
آنیتا نگاهی بهم انداخت و گفت: بریم؟
من: بریم!
اون بالا که رسیدیم همه اومده بودن! تا شروین رو دیدم جایِ سلام یه چشم غره ی درست و حسابی بهش رفتم که نگاهشو دزدید! تو دلم بدجنس خندیدم! هیچکس نمیتونه مستقیم به چشمای من نگاه کنه!
رفتم جلو سمتِ شروین و گفتم: دِ یالا دفترمو بده!
شروین خشک و بی اهمیت گفت: کدوم دفتر؟
چـــــــی؟ الان داشت انکار میکرد که می دونه من از کدوم دفتر حرف می زنم؟
حرصم گرفته بود! حرصی گفتم: واقعا که...فقط می تونم بگم...
پرید وسط حرفم و گفت: فقط میتونی بگی که من رو متهم به دزدین دفتر خودت کردی!
چشمام گرد شد! جان؟ دستامو اونقدر سفت مشت کردم که باعث شد ناخونام بره تو پوست دستم و شروع به گز گز کردن بکنه! از کنارش رد شدم و موقع رد شدنم یه تنه بهش زدم که اصلا هیچ تاثیری نداشت و بدتر بدن خودم درد گرفت!
شونه امو گرفتم و چندتا آخ هم گفتو مالشش دادم و بعد یه نگاه خمصانه بهش انداختم و رفتم!
کنار پریا خواهر هانیه نشستم!
پریا: بیا گلم! قهوه!
من: ممنون نمی خورم!
romangram.com | @romangram_com