#اس_ام_اس_پارت_104


زدیم زیر خنده حتی خود موژان!

الناز: خیلی وقته نرفتیم بیرون! ولی من یه فکر دیگه دارم!

تکیه امو دادم به ماشین و ژینا و تینا هم اومدن کنارم!

ژینا چیزی که تو فکرم بود رو به زبون آورد!

ژینا: چه فکری داری! ?

آذین: فردا پنج شنبه س! کلاس نداریم! پایه اید یه سر بریم توچال برای اسکی با بچه ها؟

به وضوح برق تو چشمای خودمو احساس کردم!

مثل دختر بچه ها دستامو به هم کوبیدم! آخ جون توچال!

همگی موافق بودیم!

داشتم میرفتم سمت ماشینم که آذین رو صدا زدم! برگشت طرفم؟

آذین: جونم؟

من: نظرت چیه به اکیپ ملیسا اینا هم بگم بیان! بالاخره تقریبا دوستای صمیمی شدیم!

آذین: آره خوبه تو میگی یا خودم بگم؟

مکثی کردم و گفتم: خودت بگو!

آذین: ok!

میخواستم به زورم شده دفترمو پس بگیرم! الان یه 3هفته ای میشه که پیششه! اواسط آبان بود که دفترمو برد! الان 13 آذره! نمیتونستم چیزی هم بگم چون خودم بهش گفته بودم من

تلافی میکنم اونم دلش میخواد تلافی کنه نمیکنه هم نکنه! من کار خودمو میکنم! پس بهونه ای نداشتم!

ساعت 5/30 صبح بود! لباس گرم پوشیدم! کوله امو برداشتم و دو تا ساندویچ هم که مامان آماده کرده بود رو گذاشتم تو کیفم! آنیتا تقه ای به در اتاقم زد!

من: بیا تو!

آنیتا: حاضری؟

هندزفری و گوشیمو گذاشتم تو کیفم! کوله امو برداشتم!

من: اهوم بریم!

romangram.com | @romangram_com