#اس_ام_اس_پارت_101


اومدم براش بنویسم خدا آتنا که یادم افتاد اسممو نباید بدونه واسه همین براش نوشتم: خدا من!

اون: (شکلک تعجب)چرا تو؟

من: چون من شاعرم!

اون: واقعا؟

من: اهوم! فعلا خدا من!: دی

اون: پس فعلا خدا تو!

خنده ی ریزی کردم و گوشیمو گذاشتم تو جیب مانتوم!

از روی نیمکت بلند شدم و کتابام رو که شلخته دورِ نیمکت افتاده بود رو چمنا برداشتم و انداختم تو کوله ام!

رفتم سمت کافه ی دانشگاه! همه ی دخترا بودن! کنار موژان نشستم!

موژان: به به! خانوم اخمو! اصلا این اسم به توی شر و شیطون نمیاد! چی شده گره ی اخمات گره ی کور شده؟

من: خسته ام!

موژان: خوب منم خسته ام! ولی اخم نمیکنم که!

من: بابا تو گلی من منگل! چرا ایراد بنی اسرائیلی میگیری موژان؟

موژان زبونشو برام درآورد! سرمو کج کردم و از شیشه ی کافه بیرون رو نگاه کردم!

جناب شرک و دوستانش از دور داشتن میومدن سمت کافه! داشت میخندید! نزدیک کافه که شد و منو دید اخم غلیظی کرد! انگار نه انگار که تا 10 ثانیه قبل داشت میخندید! نخند به من چه؟ اتفاقا شاد هم میشم تو رو اخمو ببینم! زبونمو براش درآوردم! شیطنتم باز گل کرده بود! انگار نه انگار که تا دو دقیقه پیش جون نداشتم راه برم! به قول هانیه هم بازیمو دیده بودم میخواستم اذیتش کنم!

در جواب زبون درآوردنم یه چشم غره بهم رفت! خداییش نزدیک بود خودمو خیس کنم با اون چشمای آبیش! ولی رو نیست که سنگ پای تهرانه! به روی خودم نیاوردم که ترسیدم!

اومدن تو کافه دو تا میز جلوی ما نشستن! دوست داشتم ببینم چه طوری میخواد تلافی اون شب رو بکنه! میدونم شروین از اوناش نیست که کارمو بی جواب بزاره!

اهمیت ندادم و افکارم رو فرستادم اون پشت!

با صدای تینا برگشتم سمتش!

تینا: آتنا برامون شعر میخونی؟

همه شون داشتن با چشماشون خواهش میکردن!

من: شرط داره!

romangram.com | @romangram_com