#روزای_رویایی_پارت_99
نباید بهش این اجازه رو بدم.
نباید فکر کنه میتونه رامم کنه!
نباید اجازه بدم از حدش بیشتر جلو بره.
تصمیم گرفتم یکم بخوابم تا که خستگیم در بره!
با تکان هایی که میخوردم بلند شدم.آتریسا بود:
-داداش بهار پایین منتظرته پاشو.
-باشه عزیزدلم تو برو منم میام.
به ساعت روی میز نگاهی انداختم ساعت 4 بود!
لباسام رو با یه شلوار مشکی و تیشرت زرشکی عوض کردم، ساعت مچیم رو انداختم دستم و با ادکلن مخصوصم (فول واتر) یه دوش درست حسابی گرفتم!
گوشیم رو توی جیبم انداختم و عینکم رو با سوییچ ماشین برداشتم و رفتم بیرون، بهار حاضر و آماده نشسته بود!
مانتو شلوار و روسری کرم رنگش خیلی بهش میومد .انگار با کیف و کفش مشکیش ست کرده بود!
با صدای آروم و زنونش صدام زد:
-بریم دیگه آراد.
لبخندی به روش زدم که فورا جاش رو به اخم داد.
جلوتر از اون راه افتادم، تا من ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم اونم اومد و سوار شد!
سنگینی نگاهش رو حس کردم ولی هیچی نگفتم و به راه ادامه دادم.واقعا نمیدونستم کجا ببرمش!
به محض نگاه کردن به بهار چشماش رو ازم گرفت، لبخندی روی لبم جا خوش کرد.
-بهار بریم خانه زینت الملوک؟
مثل این بچه هایی که انگار براشون چیزی خریدی دستاش رو بهم زد و قبول کرد.نگاهم رو ازش گرفتم.
واقعا نمیتونم با این دختر بد رفتاری کنم، این دختر داره کم کم منو جذب خودش میکنه!
romangram.com | @romangram_com