#روزای_رویایی_پارت_97
قهقهتی زد و گفت:
-شنیدما
-خب که چی؟الان میخوای بیای منو بزنی؟
-آخه من دلم میاد؟
دیگه هیچی نگفتم و رفتم آشپزخونه خریدا رو توی یخچال گذاشتم که باز آراد پیداش شد:
آراد:-کمک نمیخوای؟
منم نامردی نکردم و گفتم:
-چون خیلی اصرار میکنی بیا سالادش رو درست کن
اومد نشست. وسایل سالاد رو براش گذاشتم که خردشون کنه! خودمم شروع کردم.
داشتم سیب زمینی رو سرخ میکردم که صدای آخ آراد بلند شد! بهطرفش رفتم که دیدم دستش رو بریده!
-وای آراد دستت رو بریدی.
-بابا یه زخم کوچیکه.
-آره جون من، بده برات یه چسب بزنم.
-بهار گفتم ک...
انگشتم رو به نشونهی سکوت جلوی دهنش گذاشتم که دیگه چیزی نگفت!
دیگه نذاشتم کاری بکنه، خودمم کارام تموم شد.دیگه ساعت 12 بود.
الان بود که برگردن.
در به صدا در اومد آراد در رو باز کرد انگار همه باهم اومده بودن، تا بابا اینا برن دستشون رو بشورند منم میز رو چیدم.
بعد از تموم شدن نهار خسته و کوفته رفتم بالا و روی تخت ولو شدم.خمیازهای کشیدم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد، حوصله نداشتم نگاش کنم ولی فکر اینکه اگه آراد باشه چی نذاشت.دستم رو دراز کردم و از روی میز برش داشتم.
حدسم درست از آب در اومد، آراد بود.
romangram.com | @romangram_com