#روزای_رویایی_پارت_96
-نه مامان ببرینشون
مامان اینا رفتن اینبار مهران و آرمان داشتن میومدن پایین.
مهران: -ما داریم میریم نمیای؟
آراد:-نه شماها برید ما عصر میریم
اونا رفتن و موندیم من و آراد.
منم از شستن ظرفا تموم شدم و رفتم نشستم پیش آراد.
-خسته نباشی دلاور
لبخندی زدم و گفتم:
-مسخره میکنی؟
-نه نه جدیم،راستی لیست خرید رو بنویس برام.
به ساعت نگاه کردم 10 بود.
-باشه تو برو حاضرشو منم الان مینویسم برات
رفتم یک کاغذ و خودکار آوردم و همه چی رو براش نوشتم.
-این تومار چیه نوشتی بهار؟
-اینقدر غر نزن زود باش برو و تا همشون رو نخریدی برنگرد.
خندید و رفت.
تصمیم گرفتم که تا وقتی که آراد برمیگرده خونه رو مرتب کنم برای همین رفتم فلاشم رو آوردم و توی تلویزیون گذاشتمش به ترتیب یه آهنگی رو پلی کردم و شروع به کار کردم.
با صدای در از روی مبلا پریدم پایین و در رو باز کردم خوشبختانه آراد بود.
آراد:-وای بهار نمیدونی چقد خستم!
زیر لب گفتم:
-یکی ندونه فک میکنه کوه کندی.
romangram.com | @romangram_com