#روزای_رویایی_پارت_95


- ”پس من میرم بخوابم خداحافظ“

دیگه چیزی نگفت.عکسارو ذخیره کردم و رفتم توی گالری نگاشون کردم.فکر آراد نمی‌ذاشت خوابم ببره.رفتم تو گالری به عکسا نگاه کنم که ناخودآگاه بـ ــوسه.ای روی عکس آراد زدم! احساس کردم که کم کم داره برام پر رنگ میشه و حسابی درگیرم می‌کنه!

یکم این دنده و اون دنده شدم که بالاخره خوابم برد.

******

بیدار شدم و به اطراف نگا کردم، نه ساناز نه آتریسا هیچ کدوم نبودن! لباسام رو با یه شلوار سرمه‌ای و شومیز سفید عوض کردم موهامم بالای سرم جمع کردم، توی آیینه نگاهی به خودم انداختم و خواستم برم پایین ولی صورتم بی روح بود؛ ماتیک و خط چشمی کشیدم.

در رو باز کردم که همزمان با من آرادم از اتاقش بیرون اومد.سرتا پا نگاهی بهم انداخت و یک آبروش رو بالا انداخت و گفت:

-صبح بخیر!

-صبح توهم بخیر

-انگار من و تو خواب مونده بودیم.

لبخندی زدم و ”آره“ ای گفتم. رفتیم پایین همه روی میز صبحونه نشسته بودن.

شاد و سرحال گفتم:

-سلام صبح همگی بخیر!

همه جواب دادن آراد نشست و منم یک چایی برای خودم و آراد ریختم و پیشش نشستم! داشتیم صبحونمون رو می‌خوردیم که مامان آراد رو به عمو اردوغان گفت:

-تو یخچال چیزی نیست یه چیزی بگیرید برای نهار تا عصر خودمون میریم خرید!

آراد نگاهی به من انداخت و رو به مامان و باباش گفت:

-نه مامان جون نمی‌خواد امروز قرارِ بهار برامون آشپزی کنه.

-آخه پسرم چیزی نداریم که

-بعدا خودم میرم بازار تهیه‌شون می‌کنم.

لبخندی زدم و سکوت رو ترجیح دادم.بعد از تموم شدن صبحونه مجازات دیر بیدار شدنم من باید ظرفارو می‌شستم.

-بهار مادر حالا که تو نهار رو درست می‌کنی ما میریم بیرون توهم اگه دوس داری دخترا بمونن وگرنه اوناهم بیان باهامون!؟


romangram.com | @romangram_com