#روزای_رویایی_پارت_94

-خب معلومه که بله

از خوشحالی جیغ خفیفی کشیدم که آتریسا یه نیشگونی ازم گرفت.مهران نگاهی بهم انداخت چشمکی زد و خندید.

-مبارکه آتریسا خانم کی به خدمت برسیم؟

-ای کوفت بهار خفه شو دیگه

دیگه هیچی نگفتم عمو اردوغان گفت:

-خب بچه‌ها خوش گذشت؟

با ما بود برای همین من جواب دادم:

-آره خیلی خوب بود، قراره این چند روز با آراد کل شیراز رو بگردیم!

-خوبه دخترم.آراد جان چرا هیچی نمیگی؟خوب بود؟

-آره بابا مخصوصا اون جایی که بهار گم شد‌.

همه متعحب برگشتند و به من نگاه کردند،‌ منم پرو پررو گفتم:

-میگن همچی قدیمیش خوبه، دروغم دروغای قدیم!

کلا رو فضا بودن اصن نمی‌دونم این حرف من کجاش خنده دار بود؟حتی خود آرادم می‌خندید! شگفتا اولین باره می‌بینم آراد این‌جوری میخنده!

از این‌که این‌جوری می‌دیدمش خیلی خوشحال بودم.

ازشون اجازه گرفتم و رفتم که بخوابم، گوشیم روی میز توالتم بود برش داشتم و روی تخت دراز کشیدم طولی نکشید که صدای در اتاق آراد اینا اومد.بی توجه بهش گوشیم رو روشن کردم.

خداروشکر زیاد شارژ داشت، صداش رو کم کردم که برام از تلگرام پیام اومد، بازش کردم آراد بود عکسای عصر رو فرستاده بود و نوشته بود:

- ” خوابیدی خانوم کوچولو؟”

- ”نه هنوز،آراد میشه دیگه بهم نگی خانوم کوچولو!؟ ”

- ”چرا؟ازش بدت میاد؟“

- ”آره خیلی !به‌شدت متنفرم“

- ”نمیشه خانوم کوچولو“

romangram.com | @romangram_com