#روزای_رویایی_پارت_92
- آها چه خوب!
-آره
به ویلا که رسیدیم ماشینای بابا و عمو اینا رو دیدیم و مطمئن شدیم که اونجا هستن.برگشتم که چمدونم رو بردارم ولی آراد نذاشت و گفت:
-برو بابا میخوای اینو برداری؟راه بیوفت بریم.
ساعت 9:00 بود و هوا تاریک شده بود!
زنگ در رو زدم که در توسط آتریسا باز شد، بدون اینکه از جلوی در کنار بره شروع کرد:
- تو کجایی؟ میدونی چقد نگران شدیم؟ چقد بهت زنگ زدیم؟ اصلا چرا گوشیت رو چرا جواب نمیدادی؟
خندیدم و بی اعتنا به حرفاش گفتم:
- چهخبرته دختر؟یه نفسی تازه کن
بعد من آراد به حرف اومد:
- الانم اگه زحمت نمیشه برو کنار.
به همه سلام کردیم، آراد چمدونم رو همونجا گذاشت و مهران اون رو برد اتاقم.روی مبلا پیش آراد نشستم که با هم جواب سوالای بابا اینا رو بدیم!
مامان که معلوم بود خیلی نگران شده بود پرسید:
- بچهها کجا بودید؟ حداقل یه خبری میدادید.
آراد جواب داد:
- رفته بودیم باغ عفیف شما نبودید ماهم حوصلمون سر رفته بود، تازه بهار با من بود.
اینبار بابا گفت:
- حالا که بهار با تو بود این قبول، چرا گوشیهاتون رو جواب نمیداید؟
دست به جیبم زدم، گوشیم رو پیدا نکردم:
- وا من گوشیم همراهم نیس.
آراد دوتا گوشی در آورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com