#روزای_رویایی_پارت_91
-ماکارونی تو چطور؟
-ای جان منم ماکارونی، حالا بلدی درستش کنی؟
چپ چپ نگاهی بهش انداختم که اعتراضش بلند شد:
-چیه خو؟سوال پرسیدم
-بله بلدم.
- چند کشته دادی تا حالا؟
- مگه قرار بود کسی رو بکشم؟
لبخندی زد که منو عصبی کرد:
- اونجوری که تو فکر میکنی نیست عزیزدلم دستپختم خیلیم خوبه.
- موافقی یه نهار دعوتم کنی؟
-چرا که نه.
- پس فردا نهار دعوت شماییم
تو همین حرفا بودیم که ترافیک تموم شد و به هتل رسیدیم.
-چمدونت رو که باز نکردی بهار؟
- نه هنوز چطور؟
- خوبه پس تو توی ماشین منتظر بمون تا من برم بیارمش کلید اتاقتم بده اومدم همچی رو بهت میگم.
بدون چون و چرایی قبول کردم بعد از یک ربع برگشت چمدونم رو توی صندوق عقب گذاشت و سوار شد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
دیگه صبرم تموم شده بود:
-خب!؟
- آها، بابام یه دوست داره اینجا دیروز باهاش حرف زد قرار بود امروز بریم ویلای اونا انگار اونا رفتن
romangram.com | @romangram_com