#روزای_رویایی_پارت_89
هردو به خودمون اومدیم، سرم رو بلند کردم که جوابش رو بدم ولی با اخم غلیظ آراد روبهرو شدم، وای دوباره! نمیخواستم امروزم خراب شه!
خودم رو لوس کردم و گفتم:
- آراد؟
با همون اخم جوابم رو داد:
-هوم؟
منم با همون لحن گفتم:
- میشه بهخاطر من امروز اخم نکنی!؟
کسی نبود بهم بگه اخه تو کی باشی که آراد بهخاطر تو بخواد رفتارش رو تغییر بده؟
لبخند کج و کولهای زد:
-ببخشید خودمم نمیخواستم اینجوری بشه ولی چشم هرچی شما بگید.
ته قلبم از خوشحالی عروسی به پا شده بود.
-آراد؟
-جان؟
-بریم موزهی سلاح؟
-هرچی شما دستور بدید.
داخل شدیم و اینبارم نزدیکم شد و بدون هیچ حرفی دستم رو گرفت، اینبار منم اعتراضی نکردم.
-میخوای مثل دفعه قبل نگام کنی یا اینجاهم توضیح بدم؟
از خجالت این حرفش قرمز شدم و سرم رو انداختم پایین.پس فهمیده بود و عمدا هیچی نمیگفت.شروع کردیم به قدم زدن در موزه.
-شوخی کردم بابا.
سرم رو بلند کردم، چشمکی زد و شروع کرد:
romangram.com | @romangram_com