#روزای_رویایی_پارت_88

-تقریبا میشه گفت آره.

-باید تو فاصله این یک هفته کاملا تموم شده باشه.

-حله.

یک.دفعه ماشین متوقف شد، فک‌ کنم رسیده باشیم! وای خدا یواشکی از آیینه توی کیفم نگاهی به خودم انداختم که صدای آراد بلند شد:

- ای بابا از دست شما خانما بیا دیگه!

- بابا اومدم چه عجله‌ای داری؟

چشمکی زد و جلوتر راه افتاد.

این رفتارا از آراد غیر ممکن بود.آخه مگه میشد اون پسر این‌جوری باشه؟آرادی که من می‌شناختم با این کلی فرق داشت ولی من این آراد رو بیشتر دوس دارم.چی؟بهار تو چی گفتی؟آراد و دوس دارن نه بابا فقط رفتارش منظورم بود!

نفس عمیقی کشیدم و با آراد هم قدم شدم.داخل باغ شدیم جمعیت زیادی اونجا بودن.آراد خودش رو بهم نزدیک‌تر کرد و دستم رو گرفت.

وای خدا این دستای آراده! سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم که دستم رو محکم‌ تر گرفت و آروم گفت:

-شیطونی نکن خانم کوچولو نمی‌تونی در بری! اینجا شلوغه گم میشی پس مثل بچه‌ی خوب راه بیوفت بریم.

نمی‌دونم چم شده بود که بدون چون و چرا قبول کردم! قلبم تند تند میزد.ناخودآگاه دست آراد رو گرفتم، نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد.

دیگه به خلوتی رسیده بودیم،دستم رو رها کرد و شروع به توضیح دادن اون باغ کرد ولی من همچنان از زیر عینکم نگاش می‌کردم:

- می‌دونی بهار این باغ نمونه کاملی از هنر گل کاری ایرانی هستش.ساخت این باغ برمی‌گرده به دورهٔ میرزا علی محمدخان قوام الملک دوم سال 1284 هجری قمری و در سال 1351 در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده و در سال 1863 میلادی مجموعه ای در این باغ ساخته شد که شامل: کاخ سلطنتی و یک باغ ایرانی که همه اینا برای بازدید همه فراهمه همچنین یکی از بزرگترین موزه های سلاح خاورمیانه در این باغ وجود داره! اگه بخوای میریم و نگاشون می‌کنیم؟

من که تا الان غرق در آراد و دست گرفتنش بودم ولی یه چیزیم از حرفاش می‌فهمیدم.

هنوز باورم نمیشد که دست آرادو گرفته بودم، از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.

به‌طرفم برگشت و باهم چشم تو چشم شدیم.

چشماش یک دنیای متفاوت بود، انگار وقتی بهشون نگاه می‌کردم زمان حرکت نمی‌کرد! انگار قانون های فیزیک روی نگاهش هیچ حاکمیتی نداشت.

ترکیبی غرور و رنگ قهوه‌ای بی نظیری که مانند یک لکه از با قیمت ترین جوهر روی مرغوب‌ترین کاغذ بود که با شیوه‌ی خاصی صیقلی شده بود و برق می‌زد.

یک جهان نامعلوم، یک قهوه‌ای بی پایان که نمیشد توش غرق نشد.

نمی‌تونستم زیاد تو چشماش خیره بشم یعنی قدرتش رو نداشتم.احساس می‌کردم روحم از تنم داره خارج میشه و قلبم از سینم داره کنده میشه!

romangram.com | @romangram_com