#روزای_رویایی_پارت_87


-آها، خب پس میریم باغ عفیف آباد نظرت چیه؟

قبلا تعریفش رو شنیده بودم خیلی دوست داشتم برم، ذوق زده دستام رو بهم کوبیدم:

-خیلیم خوبه.

لبخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد.سکوت بینمون حاکم بود و من از این سکوت خوشم نمیومد پس تصمیم گرفتم که با وسط کشیدن بحث شرکت بشکنمش.

-ا چیزه آقای...

دستش رو به نشونه ساکت باش بالا آورد.از این کارش خیلی ناراحت شدم یعنی نمی‌خواست من حرف بزنم؟

-آقای رستگار نه بگو آراد

-آخه اون‌روز خودتون...

-اون روز عصبی بودم!اینقدر رسمی هم حرف نزن

با این حرفش ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست، خوشحال بودم از اینکه می‌خواست با اسم کوچیکش صداش بزنم.

-خب حالا چی می‌خواستی بگی؟

-می‌خواستم بگم الان که ما نیستیم شرکت چی میشه؟

-هیچی یکی رو که قابل اعتمادِ گذاشتم، هر دقیقه گزارش میده.

-آها خوبه

-راستی بهار!؟

-جان؟

وای خدا ”جان“ دیگه از کجا در اومد.این الان پیش خودش چه فکرایی می‌کنه؟اختیار زبونمم از دست دادما! آراد همون‌طور که حواسش به رانندگیش بود یک تای ابروش رو بالا انداخت.

-بعد اینکه از شیراز برگشتیم باید کارت تموم شده باشه و بریم ترکیه.

-اینکه خوبه !

-کارات تموم شدن؟


romangram.com | @romangram_com