#روزای_رویایی_پارت_86
وهزاران چرا های دیگه بدون پاسخ تو ذهنم بود!
صدای در اومد ولی حوصله هیچ کسی رو نداشتم برای همین چیزی نگفتم.
اینبار صدای دستگیره در اومد که باز شد منم خودم رو به خواب زدم!
احساس کردم یکی بالای سرم نشسته.کم کم سرش رو نزدیک آورد و زیر گوشم زمزمه کرد:
-میدونم بیداری خانم کوچولو! همه رفتن و فقط من و تو موندیم تو هم دیگه بیدار شو که حوصلم پوکیده تو ماشین منتظرتم!
این! اینکه صدای آراد بود، با صدای بسته شدن در بلند شدم و روب تخت نشستم.
به آراد و رفتارام فکر کردم ، از کارام پشیمون بودم رفتارای این مدتم! نمیدونستم چرا این پسر طی این چند هفته تونسته اینطور روی من اثر بذاره!
به خودم قبولوندم که اون هیچ فرقی با دیگر پسر ها نداره و باید همون رفتاری رو کنم که با دیگران میکنم.
ولی خودم ته دلم میدونستم که اون چیزی نیست که میخوام.
پس واقعا چی میخوام؟ چه مرگم شده بود؟
بلند شدم و لباسام رو با شلوار سفید، مانتو و روسری فیروزهای عوض کردم.آرایشم رو تازه کردم و رفتم بیرون.
نمیخواستم زیاد منتظرش بذارم برای همین ترجیح دادم با آسانسور برم پایین.
داشتم به ماشینا نگاه میکردم که آراد رو دیدم تکیه به در ماشین منتظر ایستاده، قدمهام رو بلندتر کردم تا بهش برسم.
”سلام“ی کردم که زود بهطرفم برگشت، لبخندی زد:
-به به خانم کوچولو.
بی توجه به حرفش سوار ماشین شدم اونم اومد.ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
-خب بهار کجا بریم؟
-نمیدونم هرکجا که دوست داری.
-تا حالا اومدی شیراز!؟
چپ چپ نگاهی بهش انداختم:
-آره بابا ولی بچه بودم خوب یادم نیس.
romangram.com | @romangram_com