#روزای_رویایی_پارت_85
متعجب گفتم:
-آراد خودتی؟آرادی که من میشناسم هیچوقت شکست خودش رو قبول نمیکرد.
-نمیدونی با چه سرعتی میرونی هر آن ممکنه تصادف کنی سرعتت رو کمتر کن برنده مسابقه هم شمایید.
لبخندی زدم و ”باشه“ ای گفتم.
سرعتم رو کم تر کردم و دیگه چیزی نگفتم.
همه جلوی هتل ”ارم“ (یکی از بهترین و با کلاس ترین هتل شیرازه)
حاضر بودیم ولی هنوز بابا اونا نرسیده بودن با پیشنهاد آراد رفتیم داخل و در سالن انتظار نشستیم حدودا نیم ساعت بعدم اونا رسیدن.
پسرا رفتن و پنج تا اتاق رزرو کردن دخترا تو یه اتاق پسرا هم تو یه اتاق اون سه خانواده هم هر یکی تو یه اتاق.
کلید رو از آراد گرفتم و جلوتر از دخترا راه افتادم!نگاهی به ساعت مچیام انداختم ساعت 4:30 بود 10 ساعت توی راه بودیم! خودم رو روی تخت انداختم همین که چشمام رو بستم خوابم برد.
با صدای آتریسا که داشت صدام میزد چشمام رو باز کردم:
-بهار من و مهران قرار بریم بیرون توهم میای؟
با یادآوری حرفایی که دیشب به مهران زدم لبخندی زدم و با مهربونی گفتم:
-نه عزیزم شما خودتون برید.
پشتم رو بهش کردم و چشمام رو بستم ولی دیگه خوابم پریده بود،وقتی که چشمام رو میبستم آراد جلوی چشمم میومد!
چرا هم میخواستم این پسرِ رو اذیت کنم هم نمیخواستم!؟
چرا اون چشمای لعنتیش دست از سرم بر نمیدارن!؟
چرا؟
آخه چرا؟
romangram.com | @romangram_com