#روزای_رویایی_پارت_83


-جان؟

-جانت بی بلا خانم ستوده!

هول شدم نمی‌دونستم چی بگم این که آراد بود، وای خدای من:

-ا چیزه آقای رستگار راستش نمی‌دونستم شمایید.

-فهمیدم چرا آتریسا جواب گوشیش رو نمیده؟

از آتریسا پرسیدم و جوابم رو داد.

-گوشیش روی بی صدا بود نشنیدیم.

-حالا شما کجایید؟

-....

-پس همون‌جا وایسید ماهم داریم میایم بابا اینام دنبالمونن نهار می‌خوریم بعد راه میوفتیم خب؟

-باشه.

-پس می‌بینمت فعلا.

-فعلا

متوقف شدم و تو ماشین با دخترا نشستیم.کلی گفتیم و خندیدم و عکس گرفتیم، با صدای بوق ماشین عقب به خودمون اومدیم از آیینه نگاه کردم آراد اینا بودن.

عینکم رو به چشمام زدم و از ماشین بیرون اومدیم.هر سه‌تاشون به‌طرفمون اومدن، آرمان جلوتر اومد:

-سلام بهار جان خوبی؟

-سلام آرمان ممنون.

بعد رفت پیش بقیه،همه با هم به‌طرف رستوران راه افتادیم، آراد غذا هارو سفارش داد و اومد پیش من نشست.بعد از کلی بگو و بخند با پیشنهاد آراد قرار بود تا شیراز مسابقه بدیم؛مسافت زیادی نمونده بود!

با رای گیری همه راننده دخترا من و پسرا هم آراد انتخاب شد،آراد نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد ولی من فقط به یک لبخند اکتفا کردم!

«آقا آراد خودت خواستی بچرخ تا بچرخیم.»


romangram.com | @romangram_com