#روزای_رویایی_پارت_82
-شما و کی؟
لبخند گشادی زدم:
-آتریسا،من و ساناز
با شنیدن اسم آتریسا گل از گلش شکفت چشمکی زد و سرش رو پایین انداخت.چاییم رو تموم کردم ”خداحافظ“ ی کردم و راه افتادم.
گوشیم رو برداشتم و همونطور که رانندگی میکردم به آتریسا زنگ زدم.
بعد دومین بوق جواب داد:
-جانم عزیزم؟
-بیا بیرون.
-باشه راستی سانازم اومده اینجا.
-باشه نزدیک خونتونم فعلا.
پیاده شدم و زنگ در رو زدم در توسط آتریسا باز شد و پشت سرش آراد چمدون به دست بیرون اومد."سلام" زیر لبی کرد و چمدونارو توی صندوق عقب گذاشت و برگشت پیش آتریسا.
لامصب چقد خوشتیپ شده بود!شلوار مشکی و تیشرت خاکستری با کت لی که آستینش رو بالا داده بود!
سانازم پیداش شد.دیگه وقت رفتن بود.
-بریم؟
آراد با صدای مردونش گفت:
-آتریسا آروم آروم برید منم با مهران و آرمان الان راه میوفتیم،گوشیتم خاموش نکن که تو راه همدیگه رو پیدا کنیم خب؟
-باشه داداش،میبینمت.
-بهسلامت
سوار شدیم آتریسا اومد جلو و ساناز عقب نشست ماشین ذو روشن کردم و بلند گفتم:
-پیش بهسوی شهر ادب و عرفان.
هردو لبخندی زدن.فلش رو از ساناز گرفتم،آهنگ خوبی پلی کردم و صداش رو زیاد کردم.وسط راه بودیم که گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن بهش جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com