#روزای_رویایی_پارت_81
هیچی نگفت و توی فکر فرو رفت، بعد از پنج دقیقه گفت:
-آره درست میگی پس من فردا باهاش حرف میزنم!
سرم که تا اون وقت پایین بود رو بالا آوردم و با دیدن بستنی فروشی که داشت رد میشد جیغ خفیفی کشیدم و دست مهران رو کشیدم.
-آرومتر دختر چهخبرته؟
-بستنی،بستنی
بهطرف مرد بستنی فروش رفتیم، بستنی خریدم و آروم آروم بهطرف خونه حرکت کردیم.
-ببین همه دارن نگامون میکنن با خودشون میگن حتما این دختر دیوونست!
-چه فرقی داره مردم چی میگن این مردم یک عمر که به هوای بارونی میگن خراب!
دیگه چیزی نگفت و به راهمون ادامه دادیم.خواستم زنگ رو بزنم که مهران نذاشت.
-وایسا کلید دارم.
در که باز شد یکسره به اتاقم رفتم، یه دوش گرفتم وخوابیدم صبح باید 6:00 بیدار میشدم.
********
از خواب بیدار شدم به ساعت که نگاه کردم 5:30 دقیقه بود، آبی به صورتم زدم.مانتو شلوارم رو پوشیدم و روسری کرم رنگمم سرم کردم، آرایش ملایمی کردم و رفتم پایین.
همه سر سفره نشسته بودن لبخند پر رنگی زدم و بلند گفتم:
-جمعتون جمعه ها.
بابا در جوابم گفت:
-فقط گلمون کم بود.
بهطرفش رفتم و از پشت بغلش کردم و بـ ـوسـ گنده ای به لپش زدم و رفتم سر جام نشستم.یه چایی برای خودم ریختم.همونطور که داشتم چاییم رو مینوشیدم گفتم:
-ما زودتر راه میوفتیم!
مهران سرش رو بلند کرد و متعجب پرسید:
romangram.com | @romangram_com