#روزای_رویایی_پارت_80

-یه چیزی بگم راستش رو بهم میگی!؟

-آره،بگو.

-تو چت شده؟

-راستش بهار نمی‌دونم چه‌جوری بگم،فهمیدم که تا به امروز خودم رو گول زدم،من شدیداً عاشق شدم.

چشمام قد نعلبکی شد.مگه میشه؟مگه داریم؟از یک طرفم خوشحال بودم که داداشم بالاخره تونست دل به دریا بزنه و عاشق بشه!

لبخندی زدم و پرسیدم:

-مهران درست می‌شنوم دیگه؟داداش من عاشق شده؟

با سر تایید کرد.دستام رو بهم زدم و هیجان زده گفتم:

-حالا کی هست؟

یکم من من کرد و بالاخره گفت.

باور نمی‌کردم !البته زیاد تعجبی هم نداشت خودم حدس زده بودم که اون فرد "آتریسا" باشه.از هیجان پریدم بغلش و جیغ خفیفی زدم:

-وای مهران راست میگی؟مبارکه.

-آروم‌تر دختر همه دارن نگامون می‌کنن.

لبخندی زدم و یکم اونورتر رفتم.

-نظر آتریسا رو می‌دونی!؟

-نه.

-پس چرا بهش نگفتی!؟

-راستش بهار می‌ترسم،می‌ترسم از دستش بدم، اگه آتریسا این رو بفهمه دیگه هیچ وقت باهام مثل الان نمیشه!

-نه داداشم نگران اینا نباش فردا یه‌جا قرار بذارین بهش بگو، از دستش نمیدی مطمئنم!

-ولی این ریسک خیلی بزرگیه

-آره ولی ارزشش رو داره، گفتنش شاید پایان ترس ها و ناراحتی هات باشه شایدم آغاز خوشی های زندگیت!

romangram.com | @romangram_com