#روزای_رویایی_پارت_79


-نمی‌دونم والا فقط به‌خاطر تاخیر من یکم دعوامون شد.

-آها باشه.

حدود 40 دقیقه‌ای با ساناز حرف زدیم،گوشیم رو به شار‌ژ زدم و به‌طرف کمدم رفتم.لباسایی که دوست داشتم رو توی چمدونم گذاشتم.

مانتو سیاهم با شلوار کرم رنگمم برای فردا گذاشتم.تصمیم گرفتم که برگردم سر پروژه تا که زود تموم‌شه برای همین دست به کار شدم.

با صدای نم‌ نم بارون از پشت میز بلند شدم و به‌طرف پنجره رفتم،بارون زیبایی بود.روسری و بارونیم رو پوشیدم و تصمیم گرفتم یکم برم قدم بزنم‌.رفتم پایین که‌ همه متعجب نگام کردند، قبل از این‌که چیزی بپرسند گفتم:

-میرم یکم قدم بزنم.

مهران پرید وسط حرفم:

-وایسا بهار منم میام.

این‌بار مامان نگران گفت:

-سرما می‌خورید بچه ها!

مهران-نه مامان جان نگران نباش زود برمی‌گردیم.

بلند شد و تا من کفشام رو پوشیدم اونم رفت بالا کتش رو بیاره، باهم از خونه بیرون زدیم.

نگاهی به مهران کردم و پرسیدم:

-چیزی شده داداش؟

-نه عزیزم تو که رفتی بالا بابا گفت که بعد از سفر شیراز میره آلمان برای شیمی درمانی.

-جدی؟این‌که خیلی خوبه!

-آره‌.

یکم دیگه رفتیم، کاملا از خونه دور شده بودیم و به پارکی نزدیک شدیم، با پیشنهاد مهران روی یکی از نیمکت ها نشستیم.مطمئن بودم مهران چیزیش شده آخه مثل قبل نیست.

-مهران؟

-ها؟


romangram.com | @romangram_com