#روزای_رویایی_پارت_78
همونطور که داشتم وسایلم رو جمع میکردم گوشیم زنگ خورد، بهش توجهی نکردم تو این حالت حوصله خودمم نداشتم.
با پایین رفتنم صدای بابا بلند شد، با خنده روی لبش گفت:
-به به بهار خانم!چه عجب افتخار به ما دادین!
لبخندی زدم.
-بابا جون خیلی خسته بودم شرمنده.
-دشمنت شرمنده عزیزم بیا بشین.
رفتم نشستم ولی اصلا اشتها نداشتم فقط با غذا بازی میکردم.با صدای مهران از افکارم بیرون اومدم:
-چرا غذات رو نمیخوری بهار!؟
-راستش اشتها ندارم.
مامان صداش بلند شد:
-وا دخترم از صبح چیزی نخوردی که!
-نهار خوردم مامان جون،اگه اجازه بدین من برم بالا.
-باشه دخترم برو، راستی وسایلت رو جمع کن که فردا به عجله نیوفتی.
-باشه بابا جون شب خوش.
رفتم بالا و در رو پشت سرم قفل کردم.گوشیم رو برداشتم و به لیست تماس های بی پاسخم نگاه کردم، 3 تماس بی پاسخ از ساناز داشتم بهش زنگ زدم.سر چهارمین بوق جواب داد:
-جانم؟
-زنگ زده بودی!کاری داشتی؟
-نه مهم نبود فقط خواستم بپرسم چرا امروز آراد اینجوری شده بود؟
نفسم رو فوت کردم و روی تختم نشستم:
-چه میدونم.
-تا جایی که من میدونم بعد اینکه اومد پیش تو اینجوری شد!
romangram.com | @romangram_com