#روزای_رویایی_پارت_77


تک سرفه‌ای کرد که هر دو به خود اومدیم،به‌طرف در رفت و پشتش رو بهم کرد، منم به‌طرف پنجره برگشتم، با صدای در فهمیدم که رفت.

«خدایا،من چم شده؟چرا این‌جوری شدم؟»

با یادآوری چند لحظه قبل لبخندی زدم و برگشتم پشت میز کارم و شروع به کار کردم.تقه‌ای به در خورد.

-بیاتو.

-عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم مهندس!

لبخندی زدم و گفتم:

-والا آرمان جان با این خانم مهندس گفتنت هرچی خستگی بود از تنم در رفت!

لبخندی زد و جلوتر اومد:

-راستش این برگه‌هارو آوردم امضا کنی باید بفرستم ترکیه.

-باشه بده ببینم

برگه‌ها رو از دستش گرفتم، در طول امضای این برگه‌ها سنگینی نگاه آرمان رو فهمیدم،زودتر برگه هارو امضا کردم و دادم دستش.چشمکی زد و گفت:

-خیلی ممنون خانم مهندس!

لبخندی زدم و آرمان رفت بیرون.

بعد از تموم شدن کارام بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم، گوشیم رو برادشتم و رفتم پارکینگ.ماشین رو بیرون آوردم و به سمت خونه روندم.

کلید رو توی در انداختم.سلام زیر لبی کردم و روی کاناپه ولو شدم،خیلی خسته و ناراحت بودم نمی‌دونم چرا ولی نمی‌خواستم آراد ازم ناراحت بشه.

مامانم یه لیوان آب سرد برام آورد همش رو سر کشیدم و رفتم اتاقم، لباسام رو عوض کردم و تصمیم گرفتم تا وقت شام روی پروژه‌ای که دستم بود کار کنم.

شروع کردم به کار کردن دیگه خیلی خسته شده بودم، سرم رو روی میز گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد.

با صدای مامانم که داشت صدام می‌زد بیدار شدم.

-بهار دخترم پاشو بیا پایین شام حاضره!

-باشه مامان بذار وسایل رو جمع کنم میام.


romangram.com | @romangram_com