#روزای_رویایی_پارت_75
آتریسا و مهران پاشدن که برگردن آتریسا بلند طوری که همه بشنوند پرسید:
-بهار میای شیراز دیگه؟
-نمیدونم
ساناز پرید وسط حرفمون و گفت:
-آتریسا جان بهار غلط میکنه نمیاد.
یه تای ابروم رو بردم بالا.
-ها؟چیه؟میدونم که میای دیگه این ناز و اداها چیه؟
-ساناز!
آتریسا بلند خندید و رو به مهران کرد که برن.
آراد:«-مهران مواظب خواهرم باش!»
-چشم، بهار ماهم دست تو امانت.
آراد دستی روی شونه مهران انداخت و چهار نفری به مت آسانسور رفتیم.بعد از بدرقه کردن مهران و آتریسا اومدیم بالا.توی این مدت هیچکدوم حرفی نزدیم.جلوی در اتاقم بودم که برگشتم بهطرف آراد:
-آقای رستگار؟
آراد سرجاش ایستاد ولی بهطرفم برنگشت، با بی توجهی به حرفم ادامه دادم:
-اگه زحمت نمیشه بیاین و نگاهی به کارم بندازین!
پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
حرصم گرفت برای همین دیگه نه چیزی نگفتم نه دنبالش رفتم.
پشت پنجره ایستاده و خیره به مردم بودم که با صدای در پشتم رو به پنجره کردم و با قیافه آراد روبهرو شدم!
اوه اوه پسرِ اخمو رو !انگار ارث ننه باباش رو بالا کشیدم. چهخبرشه تا منو میبینه اخم میکنه؟
با صدای مردونش گفت:
romangram.com | @romangram_com