#روزای_رویایی_پارت_74
برگشتم سرجام و تصمیم اینبار با جدیت کارم رو انجام بدم.یه آهنگ بی کلام پلی کردم و شروع به کار کردن کردم.
سعی میکردم همه فکر و ذهنم بشه این پروژه.
سرم رو بلند کردم و به ساعت روی میز نگاه کردم، نزدیکای ساعت دو بود.صدای قار و قور شکمم بلند شده بود، وسایل رو یه گوشه از میز گذاشتم و پا شدم پنجره رو بستم، از بین وسایلم گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون.
چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم.اینجا چهخبر بود؟مهران وآتریسا چرا اینجان!؟هزاران هزار سوال دیگه در مغزم بود.
نزدیکتر رفتم و بلند سلام کردم که همه بهطرفم برگشتن.آتریسا پرید بغلم و یه بـ ــوسه گنده به گونم زد،رفتم پیش مهران باهاش روبوسی کردم و متعجب پرسیدم:
-شماها اینجا چکار میکنید!؟
آتریسا اخمی کرد و معترض گفت:
-شرکت داداشمونم نیایم؟
به جای من آراد جواب داد:
-عزز دلم اون رو ول کن امروز قاطیه.
نگاهی سرسری به آراد انداختم و برگشتم بهطرف آتریسا:
-نه نه!اشتباه متوجه شدی!منظورم این نبود.
قهقهای زد و گفت:
-شوخی کردم باو،والا بیحوصله بودم خونه گفتم بیام اینجا زنگ زدم مهران فکر کردم شاید اونم دلش برای آبجیش تنگ شده باشه دیگه اومدیم.
-کار خوبی کردید.
اینبار آرمان معترض گفت:
-بابا من از گشنگی مردم نریم نهار؟
ساناز و آتریسا لبخندی زدن:
آتریسا: «-پسر عموی شکموی خودمی»
آرمان چشمکی زد و همه به سمت رستوران رفتیم. پیش مهران نشستم و شروع کردم به نهار خوردن.
همه با هم برگشتیم بالا و یکسره رفتیم اتاق آراد روی میز جلسه جمع شدیم، بعد کلی بگو و بخند قرار شد فردا من برم دنبال ساناز و آتریسا،آرادم با مهران و آرمان بقیه هم با هم بریم شیراز.
romangram.com | @romangram_com