#روزای_رویایی_پارت_73
-چیه دروغ میگم؟
-آره نمیدونید چی میگید.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و دهنش رو باز کرد چیزی بگه که قبل از اون حرف زدم:
-آقای رستگار حوصله بحث با شما یکی رو ندارم هرچه زودتر از اتاقم برید بیرون.
-شما حق بیرون کردن منو از اتاق شرکت خودم ندارید!
-درسته شرکت مال شماست ولی در حال حاضر اینجا اتاق منه و یادتون نره که منم تو این شرکت سهم دارم!پس لطفا تا کار به جاهای بدتر نرسیده برید بیرون!همین الان!
با این حرفم عصبانیتش رو چند برابر کردم اخم غلیظی کرد و بیرون رفت،در روهم با صدای بدی بست.
چشمام رو بستم و دوباره نفس عمیقی کشیدم
«وای خدای من این دیگه کیه؟وقتی که عصبی میشه چقدر وحشتناکه!تازه پسرِ خجالت نمیکشه بهم میگه تو دورغ میگی؟»
پشت میزم نشستم و شروع به کار پروژه جدید شدم.
مداد رو روی میز گذاشتم و به صندلی تکیه دادم،نمیتونم تمرکز ندارم!اعصابم خیلی داغونه، تلفن رو برداشتم و به ساناز گفتم که قهوه تلخ بیاره!
در توسط ساناز زده شد و ساناز با قهوه وارد شد!
-مرسی ساناز میتونی بری.
قهوه رو برداشتم و بهطرف پنجره بزرگ اتاقم رفتم. پرده رو کشیدم و به خیابان های شلوغ تهران نگاه کردم،هوای آلوده تهران!صدای بوق ماشین ها!به آسمان نگاه کردم انگار ابرها قصد باریدن داشتند.
یکدفعه همه مردم به اینطرف و آنطرف رفتند بعضی هاشون به زیر چتر هاشون، بعضی ها زیر بارون قدم میزدن.
کمی از قهوه رو نوشیدم.
قهوهای تلخ.
به تلخی تمام آن تلخی ها.
چشمام رو بستم که با یادآوری لحظه داخل شدنم به اتاق و واکنش آراد قطره اشکی از گوشه چشمم چکید!
قهوه رو روی میز گذاشتم و با دستم جلوی ریختن اشکام رو گرفتم. پنجره اتاق رو باز کردم و با تمام وجود بوی خاک باران خورده رو استشمام کردم.
romangram.com | @romangram_com