#روزای_رویایی_پارت_72
اینبار با سرعت بیشتری روندم چون واقعا از آراد هنگام عصبی شدن میترسم!
زود ماشین رو پارک کردم و سوار آسانسور شدم،به طبقه دوم که رسیدم یکسره بهطرف اتاقم رفتم.ساناز مضطرب روی میز نشسته بود و هی پاهاش رو تکون میداد نفس زنان پرسیدم:
-سلام کو کجاست؟
-تو اتاقته منتظرت نشسته.
-چی؟
نفس عمیقی کشیدم و بدون در زدن وارد شدم با دیدن آراد همه موهای بدنم سیخ شد!یا حضرت فیل این دیگه کیه؟شبیه برج زهرمار شده.
با دیدن من چشماش رو بست و بلند داد زد:
-الان چه وقت اومدنه خانم ستوده؟
با داد زدن اون دو قدم عقبتر رفتم،از ترس تموم بدنم میلرزید.
-ااا..چیزه...راستش رو بخواین...
نذاشت ادامه حرفم رو بگم، پرید وسط حرفم و با همون لحن گفت:
-اینقدر من من نکن خانم ستوده جواب سوالم رو بده.
-توی ترافیک گیر کرده بودم.
پوزخندی زد و گفت:
-پس تو گی ترافیک گیر کرده بودید نه؟
-بله.
به گلای توی دستم اشاره کرد و گفت:
-پس اینا چین؟آها حتما اینارو هم توی ترافیک پیدا کردید؟
-اینارو از یه پسر دست فروش خریدم!
-هه دروغ هاتونم خیلی قابل باوره.
-بفهمید چی دارید میگید، یه نوع بی احترامیه!
romangram.com | @romangram_com