#روزای_رویایی_پارت_71


دستم رو رو گی فرمون گذاشتم و شیشه رو پایین دادم. نور آفتابی که تازه طلوع کرده بود چشمام رو اذیت می‌کرد، از کیفم عینکم رو در آوردم و به چشمام زدم.

از اونور خیابان صدای پسری میومد که گل می‌فروخت نگاهی بهش انداختم آفرین بر غیرتش.یکم که نزدیک‌تر شد به من رسید با چشمای پر از اشک بهم نگاهی انداخت و با صدایی که بغض توش موج می‌زد گفت:

-آبجی برای عشقتون گل نمی‌خرید؟

عینکم رو درآوردم.لبخندی به پسرک زدم و گفتم:

-بگو ببینم کوچولو همشون چند میشه؟

با صدای بچه گونش گفت:

-مگه می‌خواید همش رو بخرید؟

-چرا که نه!

دوباره به پسرک نگاه کردم، این‌بار لبخندی زیبا بر لب داشت.هیجان زده گفت:

-پنج تومن آبجی.

از کیفم ده تومان درآوردم و دادم دستش،همه گل ها رو ازش گرفتم که این‌بار معترضانه گفت:

-ولی این‌که خیلی زیاده آبجی!

-مهم نیست کوچولو بقیش رو بردار برای خودت.

خندید که لپاش قرمز شد.لپش رو کشیدم و ازش خداحافظی کردم.دیگه راه داشت باز میشد،به محض تموم شدن ترافیک با سرعت به سمت شرکت روندم!

باصدای گوشیم به خودم اومدم،ساناز بود.تماس رو وصا کردم و روی بلندگو گذاشتمش.

-بهار کجایی؟هرجا هستی زود خودت رو برسون!

-تو ترافیک گیر کرده بودم چطور!؟

-اوه اوه آراد خیلی عصبیه زودباش بیا!

-باشه بابا گفتم چی‌شده فعلا.

قبل این‌که چیزی بشنوم تماس رو قطع کردم.


romangram.com | @romangram_com