#روزای_رویایی_پارت_148

- ای جون

بوم رنگم با گواش و آبرنگم بود، درشون آوردم و مشغول نقاشی کشیدن شدم.

ساعت 11:32 دقیقه بود، وسایل رو جمع کردم و روی تخت ولو شدم.

*******

با صدای در بیدار شدم، همون‌طور که بلند شدم در رو باز کنم زیر لب غریدم:

- ای بابا آخه کیه این وقت صبح؟

با دیدن آراد توی چهار چوب در بیشتر اعصابم داغون شد دهن باز کردم که چیزی بگم ولی اجازه نداد و زد زیر خنده.

چشم غره‌ای رفتم و گفتم:

- ببخشید چیز خنده داری این‌جا هست؟

خندش شدت گرفت و با گستاخی گفت:

- آره

- هرهرهر رو آب بخندی.

- به قیافه خودت توی آیینه نگاه کردی؟

- قیافه‌ی من به تو ربطی نداره.

- حاضرشو بیا صبحونه منتظرتم.

در رو روش بستم و اولین کاری که کردم به سمت آیینه رفتم.

یه دختر با چشم های نیمه باز و موهای ژولیده و صورتی که با گواش نقاشی شده بود.

حق داره بیچاره خودمم خندم گرفته بود.

زود لباسام رو عوض کردم و رفتم رستوران، آراد رو پیدا کردم و روبه‌روش نشستم:

- صبحت بخیر

- صبحت بخیر جوجو

romangram.com | @romangram_com