#روزای_رویایی_پارت_146
- خب؟
- ببخشید سوالت چی بود؟
- سوال نکردم.
- آها، معذرت خواهی، خواهش میکنم، بخشیدمت.
- چیز دیگهای هم گفتم!
- کی؟!
- فکر میکردم جسورتر از اینا باشی، که به جای فرار کردن، جواب بدی.
اخمی کردم و گفتم:
- فرار نکردم!
- پس چی؟
نمیدونم این جرئت از کجا اومد. شاید هم بخاطر اینکه منو بی جسارت خطاب کرد.
جلو رفتم و گفتم:
- نمیدونم دقیقا کدومش ولی در جوابت سکوت کردم، یا سکوت علامت رضاست یا چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟
- چی؟
- اصلا تو باغ نیستی آراد.
خندیدم و فورا از اتاقش خارج شدم، چون بیشتر موندن قطعا جایز نبود!
به اتاقم رفتم و در رو پشت سرم بستم. خیلی هیجان زده بودم، دستم رو روی قلبم گذاشتم، از هیجان تند تند میزد. با یادآوری چند لحظه پیش لبخندی زدم.
دلم برای مهران و آتریسا تنگ شده بود، خیلی وقت بود باهاشون حرف نزده بودم. به طرف گوشیم رفتم و شمارهی مهران رو گرفتم؛ بعد از چند بوق صدای گرفتش توی گوشی پیچید:
- بله؟
- داداش؟
- بهار؟خودتی؟خوبی؟
romangram.com | @romangram_com