#روزای_رویایی_پارت_145


با این حرفم بیشتر خندید:

- وای بهار، تو خیلی خنگی!

- نخیرم، تو خیلی منظور دار حرف می‌زنی!

- من فقط یه منظور دارم که هرکی جای تو بود الان می‌فهمید، منظور من این بود که...

گیج پرسیدم:

-که؟

سرش رو جلوتر آورد و کنار گوشم قرار داد. از این نزدیکی معذب بودم و حاضرم شرط ببندم صدای تپش قلبم رو به همون راحتی که صدام رو می‌شنوه، می‌شنید. لبش رو مماس گوشم قرار داد و زمزمه کرد:

- دوستت دارم.

چندبار پلک زدم، خوابم یا بیدار؟! این‌که تا این حد بهش نزدیک بودم و این‌که چیزی رو شنیدم که هر عاشقی از زبون معشوقش بشنوه دیوونه میشه؛ باید بگم تظمینی نبود که روی دستش بیهوش نشم و کلیشه‌ای رو راه نندازم ولی قطعا نمی‌دونستم تو این موقعیت باید چیکار کرد، یا اصلا چی گفت؟

مثلا« مرسی! منم همین‌طور! وای خوابم میاد! یه بار دیگه بگو! یا اصلا مثل منگل ها بگم هان!»

نمی‌دونم چی شد که ذهنم افسار زبانم رو گرفت و درست مثل فکری که با خودم کردم، گفتم:

-هان؟!

دم گوشم خندید که باعث شد بیشتر قلقلکم بیاد و باهاش بخندم.

متعجب نگاهم کرد که با خنده گفتم:

- قلقلکم اومد!

آروم خندید و گفت:

- فکر نمی‌کردم این‌قدر سخت باشه!

- چی؟

- فکر نمی‌کنی حرفی برای زدن داشته باشی؟

- البته!


romangram.com | @romangram_com