#روزای_رویایی_پارت_144
دوباره با لحنی آروم گفتم:
- بیخیال، مهم نیست.
و خواستم برم که دستم رو محکمتر فشرد و به سمت خودش برگردوند.
- چرا مهمه.
سری به نشونه تاکید تکون دادم و گفتم:
- آره اون نقشه خیلی مهم بود، دست کم چند هفته روش کار کردیم.
- نه، نقشه نه، منظورم تویی، تو مهمی.
و دوباره تعجب، من چقدر مهم بودم و خبر نداشتم!
ادامه داد:
- هیچ چیز ارزش اینکه تورو برنجونم نداره.
این داره چی میگه خدایا. از این که نزدیک بود به انداره کافی هیجان زده و معذب بودم و حالا با حرف هاش! خدای من، اصلا حواسش هست؟
- فکر کنم عقلت سر جاش نیست.
با دستش، ترهای از موهام که اومده بود جلوی چشمم رو پشت گوشم گذاشت. با تماس دستش به گوشام قلقلکم اومد و باعث شد لبخند محوی روی لبم بیاد.
ادامه داد:
- درسته! دلم رو که برد، عقلم رفته جاش.
یه قدم عقب رفتم:
- هان؟
خندید و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:
- اصلا تو باغ نیستی بهار!
دوباره با همون لحن قبلی ادامه دادم:
- باغ؟
romangram.com | @romangram_com