#روزای_رویایی_پارت_143
لبخند بیحالی زدم و گفتم:
- به امید موفقیت های بیشتر، فعلا.
از جام بلند شدم و خواستم برم که آراد سریع از جاش بلند شد و با گرفتن دستم مانع رفتم شد.
با تعجب پرسیدم:
- چیزی شده؟
- آره، باید راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم.
با صدای آرومی گفتم:
- خب؟
- ازم دلخوری نه؟
- نه!
- چرا مشخصه.
- نه تو فقط بهم یادآوری کردی دست و پاچلفتی، سر به هوا و بی مسئولیتم. دلخوری نداره !
احساس کردم چشمم تر شد ولی نباید گریه میکردم، حداقل الان نه!
- خیلی دل نازکی بهار خانم!
یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و بعد از یه هفته تونستم مانند بهار قبلی، حرف بزنم و دفاع کنم:
- دل نازک؟ تو سر من داد زدی و همهی اینا را کوبوندی توی سرم بعد میگی دل نازکم؟
لبخند محوی زد و آروم گفت:
- دلم برای حاضر جوابی هات تنگ شده بود!
با تعجب بهش خیره شدم، اون چی گفت؟ یه قدمی که عقب رفته بودم رو پر کرد.
- من یه عذر خواهی بهت بدهکارم.
romangram.com | @romangram_com