#روزای_رویایی_پارت_142

بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم و برگشتم اتاقم.چند دقیقه بعد در زده شد، حتما آرادِ. پا شدم و در رو باز کردم، حدسم کاملا درست از آب در اومد، خودش بود.

- بله؟

- نمی‌خواستم مزاحمت بشم ولی بیا، باید کار نقشه رو تموم کنیم‌.

- لازم نیست.

- نفهمیدم؟

- لازم نیست من باشم، خودت انجامش بده.

سرم رو پایین آوردم و آروم گفتم:

-نمی‌خوام باز خراب کنم.

کمی به چشمام خیره شد، سپس سرش رو به نشانه تفهیم تکان داد و به اتاق خودش رفت.

هفته سوم بود و آراد یک هفته دیگه از اِمیر وقت خواسته بود. زیاد هم رو نمی‌دیدیم، منتهی نمی‌شد من توی این نقشه دخیل نباشم، مجبور بودم توی کار دخیل باشم.دو روز همراه آراد بهش رسیدگی کردم که البته تمام تلاشم رو کردم که زیاد هم کلام نشیم.

با صدای اس ام اس گوشیم به طرفش رفتم یه پیام از آراد! بازش کردم:

- بیا اتاقم، باهات کار دارم‌.

تیشرتم رو با یه شومیز مشکی عوض کردم و رفتم اتاقش.

- بشین.

صندلی میزش رو بیرون کشیدم و روش نشستم.

- یه خبر خوب برات دارم.

- می‌شنوم.

- اِمیر قراردادش رو با شرکت قبول کرد.

- تبریک میگم‌.

- خوشحال نشدی؟

- خبر خوبی بود.

romangram.com | @romangram_com