#روزای_رویایی_پارت_141


توی این چند هفته متوجه این شده بودم که واقعا آراد رو دوست دارم، این رفتاراش عذابم می‌داد. خبر نداشت که تو چه عذابی زندگی می‌کنم.

دو روز از دعوامون گذشته ولی هیچ خبری از آراد ندارم، واسه این‌که من رو نبینه این دو روز رو فقط تو اتاقم به سر بردم.

تحملم تموم شده بود داشتم ضعف می‌کردم، بلند شدم و رفتم رستوران هتل، سر یه میز نشستم و مشغول خوردن غذام شدم.

سنگینی نگاهی رو حس کردم، سرم رو بلند کردم و با دیدن آراد خشکم زد؛ توی نگاه جدیش، هیچی نمی‌شد دید. بی توجه بهش سرم رو پایین انداختم و دوباره مشغول شدم، طولی نکشید که اومد و روی صندلی روبه روم نشست.

- چطوری خوبی؟

آروم گفتم:

- مرسی

دست از حرف زدن برنداشت:

- بهار؟

بدون اینکه سرم رو بلند کنم جوابش رو دادم:

- بله؟

به دستش که روی میز بود نگاه کردم، هر لحظه مشتش رو محکم‌تر می‌کرد.

- فکر نکنم حالت خوب باشه.

کاملا خونسرد جوابش رو دادم:

- فکرت اشتباهه

غذام که تموم شد بلند شدم برم که با حرفش ایستادم:

- کجا؟

- میرم اتاقم.

- ولی تو که چند روزه از اتاقت بیرون نیومدی.

- آره، متوجه شدم اتاق قشنگیه، دوست دارم بیش‌تر بمونم.


romangram.com | @romangram_com