#روزای_رویایی_پارت_140

- ولی الان نیست، بعد من کسی اومد اتاقم؟

- آره، برای نظافت اتاق اومدند.

- چی؟ حتما فکر کردن کاغذ باطله‌ است و...

- خب حالا چکار کنیم؟

با همون اخمی که روی صورتش بود داد زد:

- از من می‌پرسی؟

-خب...خب من خواستم برعکس بذارم کثیف نشه حواسم پرت شد. حتما وقتی با هول رفتم در رو باز کنم افتاده و...

وسط حرفم پرید و گفت:

-به همین راحتی؟! به همین راحتی زحمت چند هفته رو به باد دادی و خونسرد میگی لابد فلان و فلان؟

کمی ساکت شد و سپس با داد گفت:

- من به تو نگفتم مواظب باش؟چرا بهار؟ چرا این‌قدر بی مسئولیتی؟! همین‌جوری دستی دستی اون رو به باد دادی؟ هان بهار؟

-من...من

-تو چی؟ تا حالا کسی بهت گفته چقدر سر به هوایی؟ تو حتی نتونستی یه کاغذ رو سالم نگه داری!

دستی به موهاش کشید و کلافه گفت:

- خدایا، حالا چیکار کنیم؟لعنتی

انتظار همچین چیزی رو از آراد نداشتم، که به‌خاطر یه نقشه این‌قدر منو تحقیر کنه و سرم داد بزنه. با بغضی که توی گلوم بود صداش زدم:

- آراد...

بلندتر داد زد:

- برو بیرون. نمی‌خوام صدات رو بشنوم.

به طرف اتاقم دویدم، در رو بستم و بهش تکیه دادم. چشمام رو بستم و اشکام سرازیر شدند. یعنی... یعنی این‌قدر مهم بود که بخاطرش با من این رفتار رو بکنه؟سرم داد بزنه و هرچی از دهنش بیرون میاد رو بهم بگه!؟

گریم کم کم تبدیل به هق هق شد، بلند شدم رفتم روی تختم نشستم. هر لحظه منتظر بودم که آراد بیاد و معذرت خواهی کنه ولی هیچ خبری ازش نبود. حتی واسه شام‌ هم صدام نزد.

romangram.com | @romangram_com