#روزای_رویایی_پارت_139


به طرف میزش رفتم و مدادها رو همه تو جای خودشون گذاشتم. نگاهی به نقشه انداختم، فوق ‌العاده بود. در طول این یه هفته به کمک هم‌دیگه تمومش کرده بودیم.

منم وقتایی که می‌گذشت حالم خیلی بهتر بود!

نمی‌تونستم کاغذ رو تا کنم آروم خواستم برعکسش کنم که یه وقت کثیف نشه که زنگ در زده شد. وا مگه قرار بود برای آراد مهمون بیاد؟! کاغذ رو همون‌جوری آزادانه رها کردم تا در رو باز کنم. پیشخدمت وارد اتاق شد و با زبان خودشون گفت:

- سلام خانم ببخشید اومدم واسه نظافت.

- بفرمایید میرم اتاق خودم تا شما راحت باشید.

- مچکرم

رفتم اتاقم. انگار تازه اتاق من نظافت شده بود! تا آراد بیاد خودم رو با گوشیم سرگرم کردم.

صدای در زدن اومد، لابد آراد بود. در رو باز کردم که با چهره آشفته و کمی عصبی آراد مواجه شدم.

- بهار؟

- ها؟چی‌شده؟

- نقشه کجاست؟

- همون‌جا بود.

داد زد:

- همون‌جا کجا آخه؟

با ترس گفتم:

- روی...روی میزت

با همون لحن ادامه داد:

- نیست!می‌فهمی نیست.

خودم رفتم اتاقش روی میز رو نگاه کردم؛ نبود. یعنی چی؟چطور ممکنه همین نیم ساعت پیش این‌جا بود که!

- به‌خدا همین‌‌جا بود.


romangram.com | @romangram_com