#روزای_رویایی_پارت_137
- اِمیر خان من رو فرستادن تا بیام دنبالتون، بفرمایید لطفا.
پشت سر آراد به سمت ماشین حرکت کردم. ماشین جلوی یه ساختمان بزرگ ایستاد، دوباره اون مرد پیاده شد و در رو باز کرد. نگاهی به ساختمان انداختم، واقعا دهنم باز مونده بود شرکت ما در برابر این چیزی نبود که! نمای اون کلا آیینه بود!
- معلومه معمارش خیلی ماهر بوده.
- بله خانم مهندس
با اخم گفتم:
- داری مسخرم میکنی؟
بلند خندید:
- بر منکرش لعنت.
نگاهم رو ازش گرفتم و دیگه سکوت کردم.
وارد شرکت که شدیم متوجه آقا اِمیر شدم که به سمت ما میاد.
- سلام.
دستش رو به سمت آراد دراز کرد و باهاش دست داد. رو کرد به من و با لهجه ترکی غلیظ پرسید:
- سلام حالتون چطوره؟
- خوبم ممنون.
- بفرمایید از این طرف.
جلوتر از ما حرکت کرد. در اتاق جلسه رو باز کرد و منتظر شد که ما بریم، وارد شدیم. یه جلسه 5 نفره خیلی مهم بود! دوتا از سهام دارا و آقای اِمیر خودشون با من و آراد!
با یکیشون که زن بود دست دادم ولی با مردا فقط در حد سلام و احوال پرسی بود. کنار آراد نشستم و جلسه شروع شد.
3 ساعت طول کشید.بعد تموم شدنش بلند شدیم که بریم خداحافظی کردیم و با اصرار زیاد به قول خودشون اِمیر خان تا دم در باهامون اومد.
اِمیر با زبان خودشون به هردومون نگاه کرد:
- خیلی خوش اومدین.
romangram.com | @romangram_com