#روزای_رویایی_پارت_134

به ساعت فرودگاه نگاه کردم دقیقا پنج دقیقه بود که اونجا نشسته بودیم.

با پرواز هواپیما آخرین نگاهم رو به فرودگاه انداختم، رو به آراد کردم که با یک لبخند عمیق جوابم رو داد.

خیلی خسته بودم برای همین سرم رو روی شونه‌های مردونه‌ی آراد گذاشتم و چشمام رو بستم.

طولی نکشید که گرمی دستاش رو روی دستام حس کردم.ترجیح دادم توی همین حالت بمونم و خودم رو به خواب بزنم.

آروم لای چشمام رو باز کردم دوبار پلک زدم، سرم رو بلند کردم، آراد خواب بود. برای این‌که بیدارش نکنم آروم دستم رو از دستش بیرون کشیدم که تکونی خورد و بیدار شد. چشماش رو با دستش مالید:

- خوب خوابیدی؟

سرم رو زیر انداختم:

- معذرت می‌خوام، خیلی خسته بودم.

- وا این حرفا چیه می‌زنی؟گرسنت نیست؟

- نه، تو غذا خوردی؟

- خوبه پس، نه.

نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره نگاه کردم! از اون بالا به پایین نگاه می‌کردم، منظره زیبایی داشت.

چمدونا رو گذاشتیم برای بازرسی و یکم اونورتر ایستادیم.

- کجا می‌خوایم بریم؟

- هتل گرند هالیک، آقا اِمیر ترتیب همه چی رو داده.

- نقشه ها رو آوردی؟

- آره تو نگران این چیزا نباش. میریم نهار می‌خوریم تا عصر استراحت کن بعد میریم‌ می‌گردیم!

حالت پوکری به خودم گرفتم:

- واسه گردش نیومدیم که.

- امروز نمیشه، فردا صبح باید دست به کار بشیم.

تاکسی جلوی هتل نگه داشت، هر دو پیاده شدیم. نگاهی به نمای هتل انداختم از زیبایی اینجا دهنم باز مونده بود. با صدای آراد از هتل چشم برداشتم که به اون‌ نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com