#روزای_رویایی_پارت_133
- خوبی مامان؟
- چطور میتونم خوب باشم، مرگ داداش بهرام هممون رو پریشون کرده.
ترجیح دادم دیگه هیچی نگم. مامان غذا رو جلوم گذاشت و رفت بیرون. قاشق رو بهدست گرفتم و با غذا بازی کردم، اشتهام کور شده بود. صندلی رو عقب کشیدم و از جام بلند شدم، رفتم اتاقم ساعت 09:00 بود. یک دوش گرفتم و لباسام رو با یک شلوار و تیشرت مشکی عوض کردم،چمدون رو توی ماشین گذاشتم، برگشتم و کت چرمم رو برداشتم، با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.
چون نمیتونستیم ماشین رو با خودمون ببریم به راننده شرکت زنگ زدم که بیاد تا فرودگاه ما رو برسونه و بعدم با خودش ماشین رو بیاره.
پیاده شدم و زنگ در رو زدم.
《بهار》
زنگ در به صدا در اومد، احتمال دادم که آراد باشه برای همین زود خداحافظی کردم و رفتم بیرون.
با اینکه دوست نداشتم برم ولی روی حرف عمه جان نمیتونستم حرف بزنم! مهران و آتریسا خیلی اصرار کردند که تا فرودگاه باهامون بیان ولی قبول نکردم.
چمدونم رو دادم دست آراد و خودم عقب نشستم، با سوار شدن آراد ماشین حرکت کرد.
- چقدر اونجا میمونیم؟
- تا هروقت که بخوای.
- مامانم گفت که گفتی یک ماه اونجاییم.
- یک ماه؟
- آره، یعنی زودتر از یک ماه برمیگردیم؟
- ا...نمیدونم بستگی داره.
فهمیدم که اینا همه نقشهی عمه و مامانم بوده برای همین بیخیالش شدم و نگاهم رو به طرف خیابان دوختم. ماشین ایستاد نگاهی به فرودگاه انداختم و پیاده شدم، دستم زو بردم که چمدونم رو بردارم ولی آراد نذاشت.
romangram.com | @romangram_com