#روزای_رویایی_پارت_132
- بهار چی؟ بهتره؟
- حالش خیلی بد بود، امشب با من میاد ترکیه.
- خوبه پس. برو لباسات رو عوض کن بیا شامت رو بخور.
- بابا کجاست نمیبینمش؟
- از وقتی برگشتیم تو اتاقشه
-اکی
رفتم اتاقم، آبی به صورتم زدم و لباسام رو عوض کردم؛ بهطرف اتاق کار بابام رفتم.
- اجازه هست؟
- بیا پسرم،بیا.
- سلام
- علیک سلام خوش اومدی، بهار چطور بود بابا؟
- چطور باید باشه؟هر روز بدتر از دیروز
- حق داره خیلی سخته خیلی.
سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم که بابا ادامه داد:
- وقتی ستون یک خونه بشکنه دیگه اون خونه مثل قبل نمیشه! آدماش مثل قبل نمیشن!
- نمیدونم چی بگم بابا چون واقعا سخته حتی فکرشم ازار دهندس.
- پاشو پسرم پاشو برو شامت رو بخور.
- شما نمیاین بابا؟
- نه پسرم اشتها ندارم.
- هر جور مایلید.
رفتم آشپز خونه و پشت میز پیش مامان نشستم. اینقدر غرق فکر بود متوجه اومدنم نشد. دستم رو روی دستش که روی میز بود گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com