#روزای_رویایی_پارت_131
بهار سرش رو روی شونههای مامانش گذاشت و منم دیگه باید میرفتم حاضر میشدم که تو پرواز جا نمونم.
- خاله جان معذرت میخوام ولی من دیگه باید برم.
- کجا پسرم؟حالا بودی
- امشب رو باید میرفتیم ترکیه پرواز داشتیم حالا که بهار نمیتونه من باید برم واسه همین نمی خوام دیر بشه.
- قرار بود با بهار برید؟
- بله.
- پس اونم میاد.
بهار که تا اون موقع ساکت بود سرش رو بلند کرد و قاطعانه گفت:
- من نمیرم.
عمه بزرگش که حرفش حکم بزرگی داشت و همه عمه جان صداش میزدن به حرف اومد:
- مامانت درست میگه دخترم با آراد برو بلکه یکم حال و هوات عوض بشه.
بهاریگ انگاری که نمیتونست حرفش رو زمین بزنه یکم اعتراض کرد و در آخرم قبول کرد. خوشحال بودم که اونم باهم میاد. هم واسه خودش خوبه و هم من خیالم راحت تره!
- پس ساعت ده حاضر باش
بلند شدم و خداحافظی کردم. سوار ماشینم شدم و با سرعت بهطرف خونه روندم.کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم. بلند گفتم:
- من اومدم مامان میرم اتاقم کارم داشتی صدام بزن.
- وایسا پسرم
منتظر مامانم روی کاناپه نشستم.
- خوش اومدی مامان، حالشون چطور بود؟
- چطور باید باشن؟
آهی کشید و اینبار پرسید:
romangram.com | @romangram_com