#روزای_رویایی_پارت_130

- آراد بهار با توئه؟

- آزه تو راهیم.

- خوبه پس من فعلا.

- فعلا

گوشی رو قطع کردم و رو به بهار گفتم:

- مهران بود

دوباره به‌طرف پنجره برگشت. جو ماشین خیلی سنگین بود به‌خاطر این‌که عوضش کنم بحث ترکیه رو جلو کشیدم:

- راستی من از امشب دیگه نیستم.

به‌طرفم برگشت و نگران پرسید:

- کجا می‌خوای بری؟

- ترکیه.

- نمیشه نری؟

- نه عزیزم تو که خودت می‌دونی چند وقته عقبش می‌ندازیم متاسفانه نمیشه.

سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت. ماشین رو جلوی خونشون پارک کردم و با هم پیاده شدیم.

خونشون زیاد شلوغ نبود فقط عمه ها، عمو ها و دایی هاش اونجا بودند برای همین باهاش رفتم داخل.

سلام زیرلبی کرد و رفت پیش مامانش نشست، منم روی مبل تک نفری نشستم. آتریسا چای آورد و جلوی بهار گرفت:

- نمی‌خوام زن داداش

معترض گفتم:

- بهار ما قول و قراری داشتیم!

- ولی...

- ولی و اما نداریم بذار جلوش آتریسا.

romangram.com | @romangram_com