#روزای_رویایی_پارت_129


نذاشت کامل حرفم رو بزنم:

- باشه آراد فقط ده دقیقه دیگه.

- باشه عزیزم

یکم اونورتر رفتم و فقط نگاهش کردم. همه ناراحت بودند ولی نه مثل بهار!

فکر این‌که امروز باید می‌رفتم و تنهاش می‌ذاشتم عذابم می‌داد، دلم نمی‌خواست تو این حال برم و تنهاش بذارم.

به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم دوباره برگشتم پیش بهار:

- دستت رو بده پاشو دیگه بریم

دستش رو توی دستم انداخت و بلند شد. فاصله ماشین تا قبرستون زیاد بود برای همین تا نزدیک‌ ماشین باید پیاده می‌رفتیم.

دور شده بودیم ولی هنوز بهار برمی‌گشت و نگاهش می‌کرد. با صدای زنانش صدام زد:

- آراد؟

- جانم؟

- دلم برای بابام تنگ شده‌

با گفتن این حرف اشکاش سرازیر شدند. ایستادم و رو به بهار گفتم:

- می‌دونم عزیزم ولی نمیشه که با خودت این کار رو بکنی!

- فکر می‌کردم که تو منو می‌فهمی.

- می‌دونم الان چه حالی داری بهار ولی این‌طوری نمیشه که حداقل به‌خاطر من این کار رو نکن.

یکی نبود بهم‌ بگه آخه تو چیکاره هستی؟نمی‌دونم چرا ولی فکر می‌کردم این‌قدری که اون برای من با ارزشِ منم این‌قدر براش مهمم!

ساکت شد و به راهش ادامه داد.

در رو بستم و خودمم سوار شدم. با صدای زنگ گوشیم بهار نگاهی به من کرد لبخندی به روش زدم و جواب دادم:

- بله؟


romangram.com | @romangram_com