#روزای_رویایی_پارت_128
پروژهای که دیروز بهش دادم رو بهطرفم گرفت. نگاهی بهش انداختم، کارش عالی بود از کاراش راضی بودم.
سرم رو بلند کردم که نگاهم به نگاهش گره خورد. دوباره یاد حرفای دیروز آرمان افتادم. سعی کردم این فکرا رو از ذهنم دور کنم و به حالت عادی برگردم.
- عالیه بهار خیلی خوبه
- خودم اینو میدونستم فقط میخواستم نشونت بدم
صدای زنگ گوشی بهار توجه هردومون رو بهطرف خودش جلب کرد.
- شمارهی مامانمه!
- خیر باشه.
به بهار خیره شده بودم که صدای جیغش بلند شد:
- چی؟
گوشی از دستش افتاد و بیهوش شد.
- بهار،بهار،بلند شو بهار
گوشیش رو برداشتم تماس قطع شده بود. داد زدم و خانم شفیعی رو صدا زدم.
کم کم دیگه کل شرکت دور بهار جمع شده بودند. بلندش کردم و بهطرف پارکینگ دویدم.
گوشهای از قبرستون ایستاده بودم و به بهار که با روسری مشکی روی خاک پدرش گریه میکرد خیره بودم.
امروز چهل روز بود که پدر بهار از بین ما رفته بود و هر روزش برای بهار سختتر از دیروز بود.
به طرفش قدم برداشتم، نزدیکش که شدم کنارش زانو زدم، دستم رو روی شونش گذاشتم و صداش زدم:
- بهار پاشو ببین همه رفتن فقط ما موندیم،پاشو ماهم بریم.
- تو برو من نمیام.
- نمیشه گلم، من تورو اینجا تنها نمیذارم
هیچی نگفت و به گریه کردنش ادامه داد.
- بهار...
romangram.com | @romangram_com