#روزای_رویایی_پارت_127


محکم مشتم رو روی میز کوبیدم و تقریبا بلند داد زدم:

_ خودت می‌فهمی داری چی می‌گی آرمان؟

_ باور نمی‌کنی؟ بیا خودت با گوشای خودت بشنو که چی میگن!

_ کافیه دیگه راجع بهش حرف نزن.

_ آراد تو چرا نمی‌خوای قبول کنی که واقعا عاشقش شدی؟ تا کی می‌خوای این‌جوری رفتار کنی؟ گذشته رو فراموش کن مهم حال و آیندس. این‌جوری هم داری به‌خودت و هم به اون دختر ظلم می‌کنی!

_ آرمان همچین چیزی غیر ممکنه میفهمی غیر ممکن!

_ آراد من خوشبختی تو رو می‌خوام چرا نمی‌خوای بفهمی! نگاه‌های اون، لبخندای تو، همه و همه بوی عشق رو میدن.

_ و حتما اینم می‌دونی که من اون سال به خودم قول دادم که دیگه هیچ دختری رو وارد زندگیم نکنم و موفقم شدم! بازم همین کاری رو انجام میدم.

_ می‌دونی چرا موفق شدی؟

_چرا؟

_ چون اونی که بخواد تورو عاشق خودش کنه هنوز پیدا نشده بود ولی الان هست و تو به‌خاطرش حتی حاضری جونت رو هم بدی.

کلافه دستی به موهام انداختم، حرف‌های آرمان تقریبا درست بودند. من زیادی به بهار توجه می‌کنم و اهمیت میدم، طوری که حتی کارمندامم متوجه این شدند. شاید آرمان راست می‌گفت، شاید من عاشق بهار شدم ولی خودم نمی‌خوام قبول کنم.

با صدای بسته شدن در نگاهم به‌طرفش کشیده شد. آرمان بیرون رفت و من مونده بودم و با فکر و خیالی که برام درست کرده بود.

به‌طرف پنچره بزرگ اتاقم رفتم، هر دو دستم رو توی جیبم انداختم و دوباره به حرفای آرمان فکر کردم.

با صدای در سرم رو بلند کردم.

- بیاتو

- اجازه هست مهندس؟

با دیدن بهار ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. لپ‌تاپ رو خاموش کردم:

- البته اختیار دارید.

- اومدم که این رو نشونت بدم.


romangram.com | @romangram_com