#روزای_رویایی_پارت_126
تقریبا داد زدم:
_ این مزخرفات رو کی گفته!؟
_ آروم باشید خانم ستوده، خب بیچارهها حق دارن آقای رستگار تا حالا با هیچ دختری اینجوری رفتار نکرده.
_ خانم شفیعی الان دقیقا شما واسه چی اومدین؟
_ واسه اینکه بگم از آقای رستگار دوری کنید. چون من بهش علاقه دارم.
_ حالا میتونید تشریف ببرید بیرون.
_ خانم...
داد زدم:
_ خانم شفیعی، گفتم برید بیرون.
در با صدای بدی بسته شد، چشمام رو بستم و به حرفای خانم شفیعی فکر کردم.
آخه چی میتونه بین من و آراد باشه؟اون... اون داشت چی میگفت؟
دوباره چشمام رو بستم و امروز صبح رو بهیاد آوردم. اون نگاهها، اینکه با دیدن ما شروع کردند به حرف زدن.
دوباره حرفای خانم شفیعی تو مغزم تکرار شد،
خدایا حالا من چکار کنم؟! نکنه...نکنه حرفای خانم شفیعی درست باشن؟نکنه من واقعا عاشق آراد شده باشم!؟
یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید. بلند شدم و بهطرف پنجره بزرگ اتاق رفتم.
دیدن جنب و جوش مردم از اون بالا خیلی لذت بخشه!
《آراد》
romangram.com | @romangram_com