#روزای_رویایی_پارت_125


_ آراد...ا..چیزه منظورم این بود آقای رستگار شما رو فرستاده؟

_ نه ولی مربوط به ایشونه.

از اینکه آراد اون رو نفرستاده خوشحال شدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ خب؟می‌شنوم.

_ خانم ستوده رک و راست می‌خوام بهتون بگم که از آراد دوری کنید.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:

_ آقای رستگار از کی برای شما شده آراد؟

_ اینش دیگه به خودم ربط داره فقط باید ازش دوری کنید.

به اون چشمای عسلی کشیدش خیره شدم و محکم گفتم:

_ نمی‌دونم شما پیش خودتون چی فکر کردید خانم شفیعی ولی این رو بدونید من و آراد فقط یک دوستیم و اون چیزی که شما فکر می‌کنی بین ما نیست!

پوزخندی زد:

_ هه فقط یک دوست! چه مسخره! داری من رو گول می‌زنی یا خودت رو؟ شما شاید خودتون ادعا کنید که یک دوستین در حالی که از دید بقیه این‌طور نیست! چیزی که بین شماست، فراتر از یه رابطه دوستانست!

ضربان قلبم بالا رفت انگار لال شده بودم. نمی‌تونستم هیچی بگم.

_ یعنی...یعنی منظور شما اینه که یه چیزی بین ما دوتاست!؟

_ خوشم میاد خوب گرفتی منظورم رو.

_ خانم شفیعی لطفا مواظب دهنتون باشید که چی ازش بیرون میاد. اگه این مزخرفات توی شرکت پخش بشه...

_ من هیچی نمیگم خیالت تخت ولی شما از بس با آقای رستگار سرتون شلوغه که متوجه حرفایی که پشت سرتونه نشدین!

چشمام قد یک نعلبکی شد:

_ چی دارید می‌گید خانم شفیعی؟

_ همه جا می‌شنوم که میگن یه رابطه مخفیانه بین شما دوتاست که اینقدر باهم رفت و آمد دارید و صمیمی هستید.


romangram.com | @romangram_com